تبلیغات
... تا ظـهور ... - یک خاطره: خدایا! سوختم
 
درباره وبلاگ


بر مشامم می رسد هر جمعه بوی انتظار
بر دلــــم ترســــم بــــماند آرزوی وصل یار
تشنه ی دیدار یـارم ،معــــصیت مهلت بده
تا بـمیرم در رکابــــــش با کمــــال افتــــخار

مدیر وبلاگ : یــاوران امام
نویسندگان
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
ساعت فلش مذهبی مهدویت امام زمان (عج) تاریخ روز
وبسایت قلمداد
... تا ظـهور ...
به لطف خدا تا ظهور با ولایت به عشق شهادت
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
شنبه 8 فروردین 1394 :: نویسنده : یــاوران امام

یک خاطره از شهید حسین خرازی بخوانید:

مرحله ی دوم عملیات بیت المقدس ، حسین ترک موتورم نشست و رفتیم برای سرکشی از خط. بین راه ، به یک نفربر پی ام پی برخوردیم که آتش گرفته بود و چند نفر هم داشتند رویش خاک و اب می ریختند. حسین گفت: «برو ببینم چه خبره؟» رفتیم سمت نفربر.

هُرم آتش اجازه نمی داد بیشتر از دو متر نزدیک نفربر شویم. امّا متوجه  شدیم یک رزمنده داخل نفربر دارد زنده زنده می سوزد. صحنه ی دلخراشی بود. همراه بقیه شدیم. گونی سنگرها را برمی داشتیم و خاکش را روی نفربر می ریختیم. رزمنده ی داخل نفربر ، با این که داشت می سوخت ، داد و فریاد نمی کرد ، اما بلند بلند می گفت:« خدایا! الان پاهام داره می سوزه ، می خوام اون ور ثابت قدمم کنی. خدایا! الان سینه م سوخت ، این سوزش به سوزش سینه ی حضرت زهرا نمی رسه. خدایا! الان دستام سوخت ، می خوام تو اون دنیا دستام رو طرف تو دراز کنم ، نمی خوام دستام گناه کار باشه. خدایا! صورتم داره می سوزه ، این سوزش برای امام زمانه ، برای ولایته ، اولین بار حضرت زهرا این طوری برای ولایت سوخت.»

باورش برای کسی که ندیده باشد سخت است ، اما این جمله ها را خیلی مرتب و سلیس فریاد می کرد. آتش که به سرش رسید ، گفت:« خدایا! دیگه طاقت ندارم ، دیگه نمی تونم ، دارم تموم می کنم ، لا اله الا الله! لا اله الا الله! خدایا! خودت شاهد باش ، خودت شهادت بده ، آخ نگفتم.»

به این جا که رسید ، سرش با صدای تقّی از هم پاشید و تمام.

با شهید شدن او ، من یکی که دوست داشتم خاک گونی ها را روی سر خودم بریزم ، مخصوصا با جملاتی که از زبانش شنیده بودم. بقیه هم ، چنین وضعی داشتند ؛ یکی با کف دست به پیشانی اش می زد ، دیگری پاهایش شل شد و زانو زده بود ، یکی دگیر دست روی چشم هایش گذاشته و زار می زد.

صحنه ای بود که وصف شدنی نیست. سوختن او همه ی ما را هم سوزاند ؛ اما سوزش حسین با بقیه فرق می کرد. کمی آن طرف تر ، نشسته ، دو زانویش را بغل کرده بود وهای های گریه می کرد و می گفت: «خدایا! ما چه جوری جواب اینا رو بدیم؟» رفتم دستم را گذاشتم روی شانه اش و گفتم: «حسین آقا، بریم؟» نگاهی به من کرد و گفت: «ما فرمانده ی ایناییم؟ اینا کجان ، ما کجا! اون دنیا خدا ما رو نگه نمی داره ، بگه جواب اینا رو چی می دی؟» دوباره گفتم: «پاشید بریم.» همین طور که نشسته بود ، گفت: «پاهام داره می لرزه ، نای بلند شدن نداره.» می خواست رمین را چنگ بزند ، نمی دانست برای خودش گریه کند یا برای آن شهید. زیر بغلش را گرفتم و هر طوری بود بلند شد و حرکت کردیم.

پشت موتور که نشست، سرش را گذاشت روی شانه ی من و آن قدر گریه کرد که پیراهن کُره ای و حتی زیرپوشم ، از اشک چشمانش ، خیس شد.

بعد از یکی دو ساعت ، از همان مسیر برمی گشتیم، که دیدیم سه چهار نفر دور چیزی نشسته و زیارت عاشورا می خوانند. حسین: «چرا اینا دور هم نشستن، برو بهشون بگو از هم جدا شن ، اون یه نفر بس نبود؟»

رفتم طرفشان.تا رسیدیم ، یکی از ان ها بلند شد و گفت: «حسین آقا ، جمعش کردیما!» حسین گفت: «چی چی رو جمع کردین؟» گفت: «همه ی هیکلش شد همین یه گونی.» آن ها جنازه شهید سوخته را از داخل نفربر جمع کرده و داخل گونی ای ریخته و بالای آن زیارت عاشورا می خواندند.

حسین نشست و گفت: «یه کم از هم فاصله بگیرین ، ما هم می شینیم زیارت عاشورا می خونیم ، ایشاالله مثل این شهید ، معرفت پیدا کنیم.»

راوی : علی مسجدیان

منبع خاطره:یاران ناب شماره ۱۰ (زندگی با فرمانده)





نوع مطلب : شهدا شرمنده ایم...، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 24 شهریور 1396 09:49 ب.ظ
Your way of telling the whole thing in this paragraph is genuinely pleasant, every one be able to easily understand it, Thanks a lot.
دوشنبه 30 مرداد 1396 10:22 ق.ظ
If you are going for best contents like I do, just pay a visit this web site all the time for the reason that it gives feature contents, thanks
جمعه 13 مرداد 1396 06:00 ب.ظ
If you would like to get much from this article then you
have to apply these strategies to your won webpage.
یکشنبه 8 مرداد 1396 01:32 ق.ظ
Thanks for your marvelous posting! I actually enjoyed reading it, you can be
a great author. I will ensure that I bookmark your blog and
will eventually come back from now on. I want to
encourage you to ultimately continue your great work,
have a nice holiday weekend!
چهارشنبه 23 فروردین 1396 03:33 ب.ظ
I do not even understand how I finished up here, however I thought this submit used to be great.
I don't know who you might be however definitely you are going to a famous blogger should you are not already.
Cheers!
چهارشنبه 16 فروردین 1396 09:22 ق.ظ
I wanted to thank you for this excellent read!! I absolutely loved
every bit of it. I have got you bookmarked to look at new stuff you post…
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب
 
   
  • کد نمایش افراد آنلاین