تبلیغات
... تا ظـهور ... - یک خاطره: ظاهر و باطن
 
درباره وبلاگ


بر مشامم می رسد هر جمعه بوی انتظار
بر دلــــم ترســــم بــــماند آرزوی وصل یار
تشنه ی دیدار یـارم ،معــــصیت مهلت بده
تا بـمیرم در رکابــــــش با کمــــال افتــــخار

مدیر وبلاگ : یــاوران امام
نویسندگان
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
ساعت فلش مذهبی مهدویت امام زمان (عج) تاریخ روز
وبسایت قلمداد
... تا ظـهور ...
به لطف خدا تا ظهور با ولایت به عشق شهادت
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
شنبه 8 فروردین 1394 :: نویسنده : یــاوران امام

در پس هیکل درشت و ظاهر خشنی که شاهرخ داشت، باطنی متفاوتی وجود داشت که او را از بسیاری از همردیفانش جدا می ساخت. هیچگاه ندیدیم در محرم و صفر لب به نجاستهای کاباره بزند. ماه رمضان را همیشه روزه می گرفت و نماز می خواند. یکی از دوستانش می گفت: پدر و مادرش بسیار انسانهای با ایمانی بودند. پدرش به لقمه حلال خیلی اهمیت می داد. مادرش هم بسیار انسان مقیدی بود. اینها بی تأثیر در اخلاق و رفتار شاهرخ نبود .

به سادات و روحانیون بسیار احترام می گذاشت. هر چه پول داشت خرج دیگران می کرد. هر جایی که می رفتیم،هزینه همه را او می پرداخت. هیچ فقیری را دست خالی رد نمی کرد.

فراموش نمی کنم یکبار زمستان بسیار سردی بود. با هم در حال بازگشت به خانه بودیم . پیرمرد درشت اندامی مشغول گدایی بود و از سرما می لرزید. شاهرخ کاپشن گران قیمت خودش رادر آورد و به مرد فقیر داد. بعد هم دسته ای اسکناس از جیبش برداشت و به آن مرد داد و حرکت کرد. پیرمرد که از خوشحالی نمی دانست چه بگوید، مرتب می گفت ،جوون خدا عاقبت به خیرت کنه!

***

صبح یکی از روزها با هم به کاباره پل کارون رفتیم . به محض ورود ،نگاه شاهرخ به گارسون جدیدی افتاد که سر به زیر، پشت قسمت فروش قرار گرفته بود . با تعجب گفت: این کیه؟ تا حالا اینجا ندیده بودمش؟! در ظاهر، زن بسیار باحیائی بود. اما مجبور شده بود بدون حجاب به این کار مشغول شود . شاهرخ جلوی میز رفت و گفت :همشیره تا حالا ندیده بودمت،تازه اومدی اینجا ؟! زن خیلی آهسته گفت: بله، من از امروز اومدم . شاهرخ دوباره با تعجب پرسید : تو اصلا قیافت به این جور کارها و این جور جاها نمی خوره،اسمت چیه؟ قبلا چیکاره بودی؟

زن در حالی که سرش رو بالا نمی گرفت گفت: مهین هستم، شوهرم چند وقته که مرده، مجبور شدم که برای اجاره خانه و خرجی خودم و پسرم بیام اینجا! شاهرخ ،حسابی به رگ غیرتش برخورده بود ،دندانهایش را به هم فشار می داد ،رگ گردنش زده بود بیرون ،بعد دستش رو مشت کرد و محگم کوبید روی میز و با عصبانیت گفت: ای لعنت بر این مملکت کوفتی!!

بعد بلند گفت: همشیره راه بیفت بریم، شاهرخ همینطور که از در بیرون می رفت رو کرد به ناصر جهود و گفت: زود بر می گردم! مهین هم رفت اتاق پشتی و چادرش رو سر کرد و با حجاب کامل رفت بیرون. بعد هم سوار ماشین شاهرخ شد و حرکت کردند. مدتی از این ماجرا گذشت. من هم شاهرخ را ندیدم. تا اینکه یک روز در باشگاه پولاد همدیگر را دیدیم . بعد از سلام و علیک ،بی مقدمه پرسیدم: راستی قضیه اون مهین خانم چی شد؟

اول درست جواب نمی داد. اما وقتی اصرار کردم گفت: دلم خیلی براشون سوخت ، اون خانم یه پسر ده ساله به اسم رضا داشت. صاحب خونه بخاطر اجاره، اثاث ها رو بیرون ریخته بود . من هم یه خونه کوچیک تو خیابون نیرو هوائی براشون اجاره کردم. به مهین خانم هم گفتم: تو خونه بمون بچه ات رو تربیت کن، من اجاره و خرجی شما رو میدم!!

منبع:وبگاه شهید شاهرخ ضرغام





نوع مطلب : شهدا شرمنده ایم...، بسیج، مذهبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 30 مرداد 1396 12:27 ب.ظ
I all the time emailed this website post page to all my associates, since if like to read
it after that my contacts will too.
سه شنبه 17 مرداد 1396 03:21 ق.ظ
I absolutely love your blog and find a lot of your post's to be just what I'm looking for.
Does one offer guest writers to write content available for you?
I wouldn't mind creating a post or elaborating on most of the subjects you write related to here.
Again, awesome site!
جمعه 13 مرداد 1396 02:13 ب.ظ
If some one needs to be updated with hottest technologies therefore he must be pay a quick visit this site and
be up to date every day.
جمعه 13 مرداد 1396 12:45 ب.ظ
Saved as a favorite, I love your web site!
یکشنبه 8 مرداد 1396 12:33 ق.ظ
Aw, this was a really nice post. Taking the time and
actual effort to make a superb article… but what can I say… I
put things off a whole lot and don't seem to get nearly anything done.
چهارشنبه 30 فروردین 1396 03:26 ب.ظ
Yes! Finally someone writes about BHW.
دوشنبه 21 فروردین 1396 05:49 ب.ظ
Ahaa, its fastidious dialogue on the topic of this paragraph here at this web site, I
have read all that, so now me also commenting at this place.
جمعه 18 فروردین 1396 04:52 ب.ظ
What you said was very logical. However, consider this, suppose you added a little information?
I am not saying your information is not good, but what
if you added a title that grabbed a person's attention?
I mean ... تا ظـهور ... - یک خاطره:
ظاهر و باطن is a little vanilla. You could peek at Yahoo's front page
and note how they write post headlines to grab viewers to click.

You might add a related video or a related pic or two to
get readers interested about what you've written. In my opinion, it might bring your posts
a little bit more interesting.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب
 
   
  • کد نمایش افراد آنلاین